امروز و از طریق دوستی با لینکی بسیارجالب در ویکی مواجه شدم که حکایت از وجود تـنها و تـنها ۱۳ زبان خنثـی * به لحاظ جنسیتی درمیان هزاران زبان موجود در سرتاسر گیتی داشت . این موضوع به راستی مرا شگفت زده کرد . اما چرا شگفت زده ؟ پاسخ ساده است ! برای اینکه به استناد باور پذیرفته ی علمای رشته زبانشناسی ، مردم همانگونه که می اندیشند سخن میگویند . به دیگر سخن میتوان به راحتی نتیجه گرفت که چون نیاکان ما ، به گاه سخن گفتن ، فارغ از اینکه شخصی که مرجع عمل یا حالتی است مرد است یا زن ، در مورد او اندیشیده اند ، لاجرم چون خواسته اند آن اندیشه را بر زبان آرند نیز، مادینگی یا نرینگی او را چون داغی بر پیشانی آن کنش یا حالت نکوفته اند .

امروز و در آغازین سالهای هزاره سوم ، آنچه که توجهی ویژه می طلبد ، آنست که کهن زبان ما درعین دیر سالی اش ، با یکی از مدرن ترین و پیشرو ترین ارزشهای بشری - حذف همه ی نا برابری های مادی و معنوی جنسی – تا چه اندازه هم آوایی و هم نوایی دارد . آیا این وظیفه ی روشنفکران ما نیست تا به این موضوع ، در قامت سوژه ای جدی - برای بررسی های مردم شناختی ، زبان شناختی و جامعه شناختی در بستر تاریخ ایران و با محوریت نقش و نگاه به زن و سیر تطورات و تغییرات آن در گذر زمان - نظر افکنند ؟
در انتها سخن کوتاه میکنم با طرح این پرسش که : آیا زمان آن فرا نرسیده است تا قدری توانایی های خود را بیازماییم ، شاید که بتوانیم ، دست کم به همان اندازه ی نیاکان خویش در چند هزار سال پیش ، فرا جنسی بیـاندیشیم ؟
درهمین ارتباط میتوان به این نکته نیز اشاره داشت که ملتهایی که دست به تفکیک جنسیتی در حیطه ی زبان برده اند نیز یکسان نیستند. گروهی از آنها ضمایر را تفکیک کردند اما در حوزه افعال ترجیح دادند سکوت کنند ( انگلیسی ) و دسته دیگر، آنها که علاوه بر ضمایر ، افعال منسوب به آن ضمایر، همچنین اسامی را تفکیک جنسی نموده اند ( عربی )
یاد داشتی کوتاه پیرامــون فیلــم بسیار زیبای « پپیــون » به بهانه ی هفتادمین سالروز تولـد یکی از دو ستاره ی این فیلـــم ؛ داستین هافمن
چند روز پیش در سایت دویچه وله خوندم که داستین هافمن یکی از غولهای عرصه ی بازیگری ، هفتادمین سالروز تولدش رو جشن گرفته . با شنیدن این خبر بی اختیار یاد فیلم استثنایی و بی نظیر پپیــون با بازی استثنایی هافــمن در کنار ابر ستاره سالهای نه چندان دور سینما استیو مک کوییــن افتادم .

این فیلم به قدری زیبا و اثر گذار است که براستی هر بار که آنرا میبینم با دانه دانه ی فوتون هایی که از صفحه ی تلویزیون بر چشمانم میتاباند ارتباط برقرار می کنم . حکایت نبرد تاریخی کور سوی امید با دریای ظلمت ! جنگ پایان ناپذیر آزادی در برابر اسارت و زنجیر ! این داستان را همه ی ما بار ها و بارها از زبان کسان گونه گون شنیده ام . اما براستی که روایت فرانکلین جی . شافنــر چیز دیگری است .تلاشهای خستگی نا پذیر هنری با بازی تاریخی استیو مک کویین براستی هر انسان نا امیدی را خجالت زده میکند ؛ آن زمان که در زندان انفرادی و در زیر تازیانه های مرگبار تحقیر و یأسی که از سوی زندان بانان بی رحم ساکن در گویان فرانسه ، پیکره ی روزگارش را لگد مال شده می بیند ، از سر ناچاری سوسک ها را میخورد ، برای گریز از چنگال سکوت با خود حرف میزند ، اما برای فرار های آینده ، نقشه میکشد ، مرا به راستی دیوانه میکند . بازی کویین در این فیلم به راستی حیرت انگیز است .او به گونه ای ایفای نقش می کند که گویی براستی یک زندانی است که در آرزوی رهایی بی تابی میکند و خود را به آب و آتش میزند ، شاید که راهی گشوده شود برای گریز از زیر تازیانه های اسارت ! ولی مگر از نابغه ای چون استیو مک کویین غیر این انتظار میرود ؟
اما از حق نباید گذشت که در کنار درخشش مک کویین که ستاره ی آنروزها بود ، براستی که نمیتوان از بازی تحسین بر انگیز داستین هافمن گذشت . هافمن در نقش لویی دِگا الحق که بازی نمیکند ، که زندگی میکند .

میدانم ... بدون تردید کلام ضعیف و نا رسای من برای معرفی و شناساندن یک شاهکار سینمای جهان بی رنگ است و حوصله ی خواننده ی وبلاگ نیز مجال سخن گفتن از زیر و بم های فیلمنامه ای این چنین حیرت آوررا هرگز نمیدهد ، اما به احترام این ستاره بزرگ ِ همچنان در اوج و به یاد آن ستاره ی در گذشته که هماره دوستشان داشته ام ، بد ندیدم چند خطی ، این سرای مجازی حقیر را با یاد آوری از چنان بزرگانی ، زینت بخشم .
در پایان این متن و در کنار اشاره ای گذرا به تنها گوشه ای از کارهای این بازیگر بزرگ - به نقل از ویکی پدیا - موسـیقی * زیبا و مشهور این شاهکار سینمایی را پیوست میکنم .
تنها چیزی که در انتها میتوانم بر این نوشتار بیافزایم شاید این باشد که به همه ی کسانی که این شاهکار بی نظیر دنیای پر رمز و راز هنر هفتم را ندیده اند ، دیدن آن را جدن سفارش کنم .
گوشه ای از فیلم شناسی داستین هافمن :
فارغ التحصیل ۱۹۶۷
* منبع آهنگ در اینجا
چند روز پیش فرصتی پیش آمد تا فیلم سـینمایی زیبای هوش مصنوعـی ساخته کارگردان شهیر یهودی - آمریکایی ، استیون اسپیلبرگ را از تلویزیون ببینم . تصمیم ندارم درباره ی ابعاد علمی ِ سناریویِ ِ تخیلی ِ فیلم و همچنین جنبه های ملودرام وبه شدت احساسی آن – بویژه با بازی چشمگیر هالی جوئل آزمونت در نقش دیوید (یک کودک نمای ِ مکا = انسان ماشینی بسیار پیشرفته دارای هوش مصنوعی ) - که بسیار هم جالب بودند بنویسم . چیزی که تصمیم دارم درباره آن سخن بگویم، یک سکانس از فیلم بود که با یکی از موضوعات داغ اینروزهای کشور ما بی ارتباط نیست . 
در یکی از سکانس های فیلم ، گروهی از مردم که ظاهرن دل خوشی از حضور چشم گیر و پر رنگ مکا ها در زندگی بشری ندارند ، در فضایی شلوغ ، آلوده و پر همهمه که نشان از حاشیه شهر دارد گرد هم آمده ، آدم ماشینی هایی را که به چنگ می آورند ، به شکل فجیعی از بین می برند تا به اصطلاح دلشان خنک شده و دست کم تا حدودی ، جامعه را از لوث وجود آنها پاک گردانند . در سکانس مورد اشاره ، دیوید کوچولو که به علت طرد از سوی مادرش - که اگر چه انسان است و با عاطفه اما به راستی در قمار عشق دربرابر این انسان نما ، بازنده ای بیش نیست - گذارش به این بیغوله ی حاشیه شهر افتاده ، از سوی انسانهای حاضر ، به جرم مــکا بودن ، محکوم میشود به مرگ در اثر دوش اسید ! اما پس از ریختن اولین قطره اسید ، دیوید که به شدت از سایر مکا ها پیشرفته تر بوده و دارای بسیاری از حواس انسانی است ، به شدت اظهار درد و ناله میکند و همین عامل باعث توقف کار از سوی مسئول ریختن اسید میشود . طبیعی است که بانی و سردمدار محو و نابودی ِهمراه با خشونت ِمکا ها ، این نرمش را به هیچ روی خوش نمیدارد و جماعت را تحریک و تشویق میکند تا اشیایی که در دست دارند را به سمت دیوید کوچولو – این موجود زائد که باید از بین برود – پرتاب کنند . این خواسته ی آن مرد ، اگر چه آشکارا برای دیوید ِمحکوم به مرگ ِ با اسید ، حکم یک تخفیف مجازات بزرگ را دارد ، اما معنای سمبلیک تحقیر و آرزوی مرگ را نیز با خود همراه دارد . این عمل نمادین ، پرتاب شی ء به سوی محکوم از سوی جمع، در کنار نقل جمله مشهور حضرت مسیح* از سوی مرد ِ فرمانده ، بدون تردید توسط کارگردان آشنا با کتاب مقدس ، به عنوان اِلمانی بکار رفته تا مجازات آیینی سنگسار را که در ادیان ابراهیمی – از جمله آیین یهود – وجود دارد یاد آور شود . در پی این دعوت و تحریک مردم از سوی آن مرد ، جمعیت حاضر ، یک پارچه و هماهنگ ، شروع به پرتاب هر چه در دست دارند میکنند . نکته جالب داستان اما ، ادامه ماجراست ؛ آنجا که اشیاء پرتابی ، همگی ، یکپارچه و هماهنگ ، نه به سمت دیوید کوچولو که به سوی صادر کننده فرمان پرتاب اشیاء نشانه میروند . آری ! اشیاء پرتاب میشوند ، اما نه به دیوید بینوا ، که هیچ جرمی نکرده است جز اینکه از سوی انسانها ساخته شده تا دیوانه وار عشق بورزد . و این نکته اصلی ِ اشاره ی ظریف ِ اسپیلبرگ است به شیوه ی مجازات سنگباران که انگیزه ساز این قلم برای نوشتن این چند خط گشت .
پخش این فیلم ، با ایچنین اشاره انتقادی لطیفی به مقوله سنگسار ، از سوی صدا وسیمای جمهوری اسلامی ایران ، آنهم در این روز ها ، میتواند حاوی و راوی پیامهای بسیار متفاوتی باشد . آیا باید پخش این فیلم را ناشی از اعلام موضع سطوح عالی این سازمان نسبت به این مقوله حساس دانست ؟ و یا کارمندی در سطوح پایینتر اقدام به پخش آگاهانه ی این فیلم ، در این موقعیت زمانی که در آنیم ، نموده است ؟ شاید هم هیچ کدام اینها نباشد و مسئولی در سازمان صدا و سیما ، بی خبر از این پیام ِ لطیف ِ نهفته دراثر ِ آقای استیون اسپیلبرگ ، هوس کرده است در یک ظهر گرم تابستانی ، مردم ایران را به تماشای یک فیلم زیبا به کارگردانی یکی از غول های سینمای جهان مهمان کند . همه چیز ممکن است . شما چه نظری دارید ؟
* - اما عیسی به کوه زیتون رفت و بامدادان باز به هیکل آمد و چون جمیع قوم نزد او آمدند ، نشسته ایشان را تعلیم میداد که ناگاه کاتبان وفريسيان زنی را که در زنا دستگير شد بود پیش او آوردند. و او را در میان بر پا داشته بدو گفتند ای استاد! اين زن در عين عمل زنا گرفته شد و موسی در تورات بما حکم کرده است که چنین زنان سنگسار شوند اما تو چه می گوئی؟ و اینرا از روی امتحان بدو گفتند تا ادعایی بر او پیدا کنند اما عیسی سر به زیر افکنده به انگشت خود بر زمین مینوشت . و چون در سوال کردن الحاح مینمودند ، راست شده بدیشان گفت : هرکه از شما گناه ندارد اول بر او سنگ اندازد. وباز سر به زیر افکنده بر زمین مینوشت.پس چون شنیدند ، از ضمیر خود ملزم شده از مشایخ شروع کرده تا به آخر یک یک بیرون رفتند و عيسی تنها ماند با آن زن که در میان ايستاده بود. پس عيسی چون راست شد و غیر از زن کسی را نديد بدو گفت : ای زن ! آن مدعیان تو کجا شدند؟ آیا هيچکس بر تو فتوا نداد؟ گفت : هیچ کس ای آقا . گفت : منهم بر تو فتوا نمیدهم . برو و دیگر گناه مکن ( انجيل يوحنا، ( باب هشتم
شاید باور کردنش سخت باشد ، اما من به عنوان یک ایرانی که میهنم را هماره دوست داشته ، بدان عشق ورزیده ام ، برای اولین بار در عمرم ، در یک تورنمنت ورزشی که ایران نیز در آن حضور داشت ، دوست داشتم تیمی دیگر قهرمان شود ! باور کنید راست میگویم . من از همان روز اول بازیها دوست داشتم عراق قهرمان شود و از همین رو ، به شدت از باخت ایران در برابر کره جنوبی خوشحالم چرا که تیم کره به من این لطف بزرگ را کرد که شاهد جدال عشقم در برابر آرزویم نباشم !
اما چرا دوست داشتم عراق قهرمان شود ؟ به یک دلیل ساده ؛ اگر به سایت فیفا رجوع کنید و نام کشورهای عضو آنرا جستجو کنید با عدد ۲۰۸ روبرو خواهید شد . حال به سایت سازمان ملل متحد رفته و نام کشورهای عضو را جستجو کنید . با کمال تعجب درخواهید یافت که شمار کشورهای عضو از عدد پیشین ۱۶ واحد کمتر است . تعجب نکنید ! اشتباه نکرده اید ؛ این جستجوی شما موید این واقعیت است که « هستند کشورهایی که حاضرند هزینه عضویت در فدراسیون بین المللی فوتبال را بپردازند اما هزینه ی عضویت در سازمان ملل را خیر» و این یعنی حقیقتی به نام سیطره و شمول جهانی دلمشغولی شیرینی به نام فوتبال . این حقیقت است که اگر چه به قول فیلسوف بزرگ بریتانیایی ثامس هابز دولت با تمام هیولا بودنش برای ایجاد نظم بین انسانها ضرورت دارد اما ظاهرن فوتبال از آنهم ضروری تر بوده است تا جایی که ادعایی به گزافه نیست اگر بگوییم فوتبال امروزه از نان شب هم واجبتر شده است . فراموش نکرده ایم که یک سال پیش در چنین روزهایی ، آن زمان که آتش جنگ بین اسراییل و حزب الله لبنان به نهایت زبانه میکشید و اخبار آن در صدر خبرهای تمامی رسانه های گیتی قرار داشت ، درست از روزی که موتورجام جهآنی گرم شد و به حرکت افتاد ، حکایت جنگ لبنان و اسراییل حتا در رسانه های کشور ما نیز به حاشیه رانده شد تا جایی که از بامداد تا نیمه های شب از رسانه ی ملی و رادیو های وابسته به آن همه جا یا فوتبال به شکل زنده پخش شد یا تفسیر شد یا تکرار! و این معنایی ندارد جز نفوذ و رسوخ حیرت انگیز فوتبال در تار و پود زندگی ۶ میلیارد مسافر این توپ بزرگ .
اما از بحث اصلی دور افتادیم ؛ با تمام این اوصافی که رفت و با وجود تهدیداتی که کشور عراق را از جانب تندروان تجزیه طلب و بنیادگرایان افراطی مذهبی تهدید میکند ، آنچه که میتواند توده های مردم آن کشور را ، به عنوان جامعه ی هدف تبلیغات گروه های فوق ، دیگر باره حول محوری واحد ، به نام کشورعـراق گرد هم آورده ، زمینه را برای اهداف شوم آن گروه های کژ اندیش، نا مساعد سازد ، بدون تردید توفیقی است بزرگ در عرصه ای جهانی و تحت نام و پرچم کشور عراق و چه محملی برای این هدف مهیا تر و ایده آل تر از ورزشی به نام فوتبال که نه تنها در عراق دلمشغولی اصلی توده های مردم بویژه نسل جوان است بلکه در سطح جهانی نیز اخبارش بازتاب دارد . عراق امروز براستی نیازمند کسب توفیقات ملی است. نزدیک به ۳۰ سال اسارت تحت دیکتاتوری حزب بعث و تجربه ی تلخ ۳ جنگ و پس از آن تحمل زجر مکرر برادر کشی و جنگ داخلی براستی امان از این کشور تاریخی ربوده است .
عراق کشوری است که امنیت و آبادانی آن برای ما به عنوان ایرانی ، براستی باید مهم باشد . اشتراکات دو کشورایران و عراق بر خلاف باور عموم چیزی بسیار فراتر از اکثریت شیعی هر دو کشور است . کشور عراق به راستی پاره ای از ایران فرهنگی است . ایران فرهنگی که میگویم مقصود گستره ی نفوذ فرهنگ ایرانی است که در طول تاریخ کهن خود، چه از نظر سیاسی حاکم بوده است چه محکوم ، عنان فرهنگ را وا ننهاده ، ذهن ها و دلها را درنوردیده است . مگر ما به عنوان ایرانی میتوانیم نسبت به سرنوشت کشوری بی تفاوت باشیم که میراث دار آثار باستانی یکی از سلسله های بزرگ ما –ساسـانیان - است ؟ مگر تیسفون و ایوان مداین قابل چشم پوشی اند ؟ وای بر ما که ادعای ایرانی بودن داشته باشیم و نگران بزرگترین تاقی همچنان برافراشته ی جهان باستان نباشیم . و یا مگر ما به عنوان دوستدار امام علی و امام حسین میتوانیم نسبت به سرنوشت کشوری بیگانه باشیم که مرزهایش آرامگاه های چهره هایی این چنین محترم و عزیز را در بر گرفته است ؟
بگذار اندک تندروان نژاد پرست در هر دو سوی مرزها ، هم نوا با نئو کان های اسلحه فروش بر کهنه طبل عدوالفارسی شان بکوبند تا خسته شوند. ما اگر به واقع ایرانی باشیم و انسان دوست ، نمیتوانیم نسبت به سرنوشت کشوری نگران نباشیم که پس از سده های بسیار که زیستگاه اعراب بوده است ، هنوز که هنوز است توسط تندرو ترین پان عربیست ها برای نام پایتخت آن در زبان عرب معنایی یافت نشده است در حالی که در زبان شیرین پارسی آن شهر چه زیبا زبان میگشاید : بغــداد ؛ شـهرخـدا . مگر ما میتوانیم نسبت به آینده ی کشوری هراسان نباشیم که گذشته اش ، گذشته ی ماست ؟ داستان های مشهورهزارو یک شب تنها یکی از گواهان این مدعاست که اگر چه ریشه ای ایرانی دارند و کاراکتر اصلی آن « شـهرزاد » ماست اما لوکیشن اصلی آن عراق است و اینها همه که گفتم شهادت میدهند که عراق از ما بیگانه نیست که بخشی از مای تاریخی است . پس برای تسکین دردهای این پاره ی جدا افتاده تاریخمان هم که شده بیایید آرزو کنیم عراق قهرمان جام ملتهای آسیا شود .
بنـی آدم اعضـای یک پیکرنـد که درآفرینش زیک گوهرند
چوعضوی به درد آورد روزگار دگرعضو ها را نمـاند قـرار
تو کز محنت دیگران بی غمی نشـاید که نامت نهند آدمــی